تبليغاتX
ع مثل عشق

ع مثل عشق

زندگی کن *
*به ضرب المثل ها اعتمادی نیست تازه یا کهنگی اش ، دردی را دوا نمیکندماهی را هر وقت که از آب بگیری ، فقط می میرد
صدف|سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391| 23:16

گاهی حتی جرات نمی کنم پشت سرم رو نگاه کنم که ببینم جام خالیه یا نه !!؟

صدف|سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| 0:2

 
كمي دروغ بگو پينوكيو....
دروغ های تو قابل تحمل تر بود !
به خاطر کودکی بود و شیطنت ...
به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی که ببینی یک دروغ ،چه ها میکند !
این جا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود !
...
به بهای یک دل شکستن !
اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود !
اين جا آدم ها دروغ هاي شاخ دار مي گويند
بعد دماغ دراز خود را جراحي پلاستيك مي كنند !!! ....:|
صدف|پنجشنبه بیستم بهمن 1390| 16:50

کی گفته زمان طلاست؟
من مزه مزه اش کردم...
زمان عین الکله... ثانیه ثانیه میسوزونه میره تو عمق وجودت...
مست مست که شدی, چشاتو باز میکنی
میبینی عمرت گذشته و تو موندی‌و خماری از دست رفتن یک عمر...!

صدف|پنجشنبه بیستم بهمن 1390| 15:53

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.

فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

 

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

 

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

 

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

 

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

 

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

 

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

 

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

 

اصالت به ميان ابر ها رفت.

 

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

 

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

 

طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

 

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

 

آرام آرام همه قايم شده بودند و

 

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

 

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

 

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

 

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط

 يک دسته گل رز آرام نشت.

 

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

 

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

 

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

 

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

 

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و

 آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

 

صدای ناله ای بلند شد.

 

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را

 جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

 

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

 

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

 

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

 

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬

 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

 

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

 

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به

احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

صدف|چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390| 20:3

برای تو می نویسم...
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...

برای تويی كه احسا
سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

صدف|چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390| 19:58

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم

صدف|سه شنبه یازدهم بهمن 1390| 15:28

موشکی خواهم ساخت!
خواهم انداخت هوا!
دور خواهم شد از این خاک فقیر
که در آن هیچ کسی نیست که بی زور کتک
صبح بیدار شود!
موشک از سوخت تهی!
ودلم می خواهد بروم بالاتر
ودلم می خواهد چه قدر حرف جدید!
ودلم می خواهد
همچنان خواهم راند.
نه به پیران دل خواهم بست
نه جوان ها که سر از تخم به درمی آرند!
که به بی غیرتی هم معتادند
وهمه حرفه شان
شیره مالیدن بر سرو هیکل یک دختر احساساتی ست!
دور از اینجا شهریست!
که در آن چهره زن حق تجلی دارد!
چشم ها تشنه چرخیدن نیست !
وبرادر، خواهر در عمل هست نه بر روی زبان!
عقل هر کودک قنداقی شان قد عقل من و توست!
مردم از عادت ول کن به درک
قفل بر فکر و زبان ها نزدند!
تیتر جنجالی فردا صبح است!
بر تن آزادی بختکی افتاده است!
دور از اینجا شهریست!
که در آن آب به اندازه چشمان سحر خیزان هست!
شاعران پول به اندازه فردا دارند!
وصدای زنشان مثل شب کوتاه است!
دور از اینجا شهریست

موشکی باید ساخت!

اثر: نسیم عرب امیری

صدف|سه شنبه یازدهم بهمن 1390| 14:42

"واحه ای در لحظه"

به سراغ من اگر می آیید  

ُپشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته ی خک

روی شن هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

بر سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا  می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید. . .

نرم و آهسته بیایید . . .

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من . . .

صدف|سه شنبه یازدهم بهمن 1390| 14:19

چتر ها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فكر را ، خاطره را زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی كرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، نیلوفر كاشت.


صدف|سه شنبه یازدهم بهمن 1390| 14:15

Design by KHanOomi